همکلاسی ناشناس ما

برای هم کلاسی که نمی دانم کجاست

صدای گنگ بلندگو قطع شد و ده ها برگه ی سفید در دستان بچه ها به رقص در آمدند. خودکارهای آبی مان را برداشتیم و کاغذهای سفید را با جواب های گاهی درست و گاهی غلط رنگ کردیم. هر از گاهی انگشتهای کرخمان را به دهان می بردیم تا بازدم گرممان، مفاصل خشک شده را کمی نرم کند و دوباره مشغول نوشتم می شدیم. سردمان بود اما حاضر به تحمل دود بخاری هم نبودیم و به همان شال ها و کت های گرممان قناعت می کردبم. تا آنجایی که دیگر قوایی برای مقابله با سرما در ما نمانده بود و خیلی از ما برای فرار از آن برگه های نیمه جواب داده را به مراقب می سپردیم و عده ی دیگرمان تا آخرین نیروی باقی مانده را صرف جواب دادن به پرسش ها کردیم. بوق بلندگو دوباره به صدا در آمد و اینبار همه ی ما کلاس را ترک کردیم. کلاس خلوت و خلوت تر می شد و با دور شدن صدای قدم های نا متعادل هم کلاسی معلولمان، سکوت همه ی دیوارها و پنجره ها را در بر گرفت. مراقب با بی حوصلگی برگه ها را شمرد و بی آنکه نگاهی کوتاه به کلاس بیاندازد، آنجا را ترک کرد. نیمکت های خالی مانده بودند و دخترک همشاگردی مان که هیچ وقت اسمش را ندانستیم. حتی مدیر، معلم ها و معاون ها هم اورا نمی شناختند و آنها و ما و خیلی های دیگر او را نمی شناختیم. خیلی از همان دختر هایی که هیچ کس آنان را نمی شناسد.

فراش مدرسه با جاروی دسته بلند و خاک انداز دسته کوتاه با عجله وارد کلاس شد. او همیشه کلاس را از بالا تمیز می کرد. از همان نیمکت آخر که دختر سرش را بر آن گذاشته بود و همان ردیف نیمکت هایی که اندام خمیده ی دخترک پشت آنها گم می شد. دختر با صدای جاروی فراش و غرغر کردن های همیشگی اش از جا بلند شد و کلاس را ترک کرد. راهروی بلند مدرسه در جایی دور تمام می شد و دختر در همان جای دور ایستاد و به داخل دستشویی مدرسه مان رفت. جلوی آینه شکسته و شیر های زنگ زده ایستاد و صورت ماتش را نگاه کرد. کیفش را باز کرد و چیزی از درون آن بیرون کشید و مژه هایش را با آن سیاه کرد و تاب داد. دوباره چیز دیگری از کیفش بیرون آورد و لبان صورتی اش را قرمز کرد و بارها و بارها رنگ های سبز و آبی و صورتی را به صورت کشید تا آنجایی که دیگر نتوان او را شناخت. کیفش را به دوش انداخت و به تندی از ساختمان مدرسه بیرون رفت. حیاط پر شده بود از سوز و سرمای زمستانی و آسمان از ابرهایی که نمی دانستند بغرند یا ببارند. دختر این هوا را می شناخت. شاید خودش هم همینطور بود. وقتی که بغض می کرد و نمی دانست بگرید یا سکوت کند و در آخر شاید می خندید و خنده اش مثل گریه بود.

 در بیرون درب مدرسه کسی منتظر دختر نایستاده بود اما در جایی دیگر، در خیابان یا کوچه های تاریک خیلی ها منتظرش بودند. منتظر دختری که هیچ کس او را نمی شناسد.

شب گذشت و آسمان بارید و صبحگاه برف بر حیاط مدرسه پهن شد. و ما آرام آرام از رد پای دیگران می گذشتیم تا مبادا برف های تازه و دست نخورده را له کنیم و آرام سر جایمان می نشستیم تا زنگ ها به صدا در آیند.همه مان مثل برف می ماندیم حتی همان هم کلاسی ناشناس که آنروز دیرتر از همیشه به کلاس آمد. مثل همیشه برنیمکت آخر و اینبار پشت چند ده تن از ما پنهان شد. شاید نمی خواست کسی از ما، خطوط سیاه زیر چشمش را ببینیم که با رنگ آبی و سبز پلک ها و صورتی گونه هایش در هم آمیخته می شد و شاید از قرمزی لب هایش می ترسید که اکنون دیگر محو شده بود.

 معلم آمد و بر صندلی داغانش نشست و با دستان سردش دفتر کلاس را باز کرد. خودکار قرمزی برداشت و بی آنکه اسم هایمان را بخواند، بر آنها علامت حضور زد. دستانش را به هم کشید و یکی از ما را صدا زد و یکی دیگر و همان دختر را. دختر ترسید و انگشتانش را به صورت کشید تا بلکه رنگ های صورتش پاک شود اما معلم او را دید و هم رنگ های زیر پلکش را دید و چندین دقیقه ی بعد دخترک در دفتر مدیر ایستاده بود با برگه ای که می دانستیم چیست. آن روز دخترک رفت و روزها و سالهای بعد هم نیامد و ما اکنون پشیمانیم از اینکه ندانستیم او که بود و نفهمیدیم او همان دخترک خیابان خواب بود و دختری که هم کلاسمان بود.<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

/ 28 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ندا

ليلی جون مرسی از اينکه اومدی وبلاگم.اما قالبا همشون همينجورين تو پرشين ياهو.

ندا

موفق باشی عزيزم.

بردیا

فضاسازی نوشته خيلی خوب بود . اوج و فرود زيبايی هم داشت ... اما ... آخرش خوب چفت و بست پيدا نکرد . يجور سر و ته قضيه رو هم آوردن رو به خواننده القا ميکرد . درسته ... قبول دارم که تم کار به ضرباهنگ تند و در آخر ضربهء ناگهانی بر ميگرده . ضرباهنگ بسيار خوب بود . اما ضربهء آخر چندان تکاندهنده نبود . در کل بابت قلم زيبات ممنون .

ندا

سلام.ليلی جان ميشه بگی حقيقت اين دخترو چه جوری ديدی؟

بچه مثبت

پیش تر ها می توانستم بدارم دوست یاری را نگاری را پیش تر ها......... همين!!!

Mahsa

سلام عزيزم...تو چقدر خوب مينويسی.موفق باشی.راستی ۳ روز پيش جوجو ۱۴ سالش شد.(; موفق باشی.بازم ممنون.بابای

ابوالفضل

سلام - خوش قلم و با ذوقی اگرچه نمی شناسمت ولی انبوه نظر دهندگان حکايت از قلم قشنگت داره که توانسته اونها را جذب کنه ( مثل خود من) - ولی عزيزم کاش می شد محتوای غميگن و تا اندازه ای نااميد کننده آن را تغيير بدهی. اگرچه نويسندگی ذوق درونی و خلاقيت توست ولی به نظرم پربار شدنت از بعضی دانش ها - می تواند از تو نويسنده نامی بسازد که قلمت نه اینکه انسان را سست و غمگين که شاد و شارژ می کند. در قلمت نور و گرما بتابان - تا تن های سرد و فسرده امان را به نفس قلمت حرکت دهی. من شرمنده ام هستم که زبان درازی کردم ولی در رابطه با قلمت حرفهای زياد دارم که در اين خلاصه نمی گنجد. هميشه بنويسی و با انرژيي

H@DI

شب يلدا دراز است ولي نه به قدر زلف يار . تاريک است ولي نه به اندازه چشم يار .....

مکافات

سلام....اولین باره اینجا میام....قلم روان ولی یکم غمناکی داری.......شاد باش و شاد بنويس......موفق باشی.......راستی ما هم يه دکه داريم که توش میپلکيم.......وقت کردی يه سری بزن..........تا بعد......مکافات

darbedare ashghe

salam lili jan khobi chekhabara matalebet hamishe jaleb bode va hast va khahad bood pirooz va sarbooland bashi lili jan hatman be webloge jadidam sarbezan khoshhal misham doset dareto moein